تبلیغات
ریسمان های کیـــــهانی - حرف های دو پهلو!
سال ها ره میرویم و در مسیر / همچنان در منزل اول اسیر

حرف های دو پهلو!

جمعه 11 آذر 1390 08:26 ب.ظ

نویسنده : AlFa

چقدر شروع سخته! تو نوشتن که اینجوریه! ولی خب اینم یه مرحله ای از نوشتن هست!

باید از دفاعیه مینوشتم.........مینویسم!

ولی حال خوشی ندارم فکر کنم کم کم دارم این واژه رو به افراط  میکشم! چه کنم؟ دوست ندارم مدام اینطوری باشم همیشه وقتی به این مرحله میرسیدم یه مدت خودمو از نت و وب دور میکردم الانم همینطوره ولی یه وقتا انگار این مرحله پایان نداره و این دوران طولانی میشه و یه جورایی تبدیل میشه به یه معضل!

خب بازم پیشنهاد نوشتن آرومم میکنه!البته میدونید این نوشتن نیست که آرومم میکنه اون چیزی که باعث تسکینه اینه که بذارم تو وب چند نفر بخونن! مثل یه درد دل واقعی! دقیقا مثل این که مشکلات روبا دیگران تقسیم میکنی ! قسمت کمتری برای غصه خوردن میمونه!

البته میدونم این دور از انصاف و انسانیت هست .ولی بهر حال آدم نباید اینقدر خودخواه باشه باید یه فرصتی هم به دیگران داد که تا باگوش کردن به درد دل دیگران فرصت داشته باشن که انسانیت رو به حقیقت واژه برسونن :دی

چقدر حالم بده.....یه نگاه تو اینه میندازم....چقدر رنگم پریده.....چه غمگین.....شاید به خاطر لباس مشکیه که پوشیدم ....شایدم به خاطر نوحه ای هست که دارم گوش میدم!

" جنگیدم به نفس های آتشینم

                           بعد از تو سالار نیزه نشینم........."

شاید...........

چند وقته که دستمو به توپم نزدم؟همونی که اینقدر دوسش داشتم که هر روز کلی نیگاش میکردم و منی که از بوس کردن بیزارم اینقدر بوسش میکردم که بعدش مجبور میشدم با دست پاکش کنم....اصلا دیگه دست و دلم نمیره به سمتش حتی دیگه نمیتونم در کمدمو باز کنم که نیگاش کنم! چه برسه به این که بیارمش بیرون و با تمام عشقم به دیوار باهاش پنجه بزنم و لذت ببرم که از این که میتونم دست هامو باز کنم موقع پنجه زدن .....لذت ببرم از این که میتونم تو یه نقطه مشخص پاس رو برسونم.... بپرم و پاس کوتاه  بدم............بپرم و دست هام رو به حالت پاس بگیرم و در لحظه آخر دست راستمو پایین بیارم و با دست چپم بخوابونم تو زمین حریف فرضی..........(اه کشیدن) گهگاهی باهاش اسپک بزنم آخه نمیخوام صدمه ببینه وقتی میوفته زمین انگار دلم از جا کنده میشه!

"در دام غل و زنجیر آهنینم

                      بعد از تو سالار نیزه نشینم......جنگیدم...."

دیروز بود؟ وای که چقدر سخت و دیر گذشت !

بعد از اون شُک ناگهانی تمرین شروع شد! چند روز قبل به سرم زده بود حالا که مربی نمیتونه در مورد پاس دادن بهم اعتماد کنه، بیام و امتحان کنم و شانس و اقبال خودمو در مورد سرعتی زدن یه محکی بزنم!

قبل تمرین تو دانشگاه یه کارای کرده بودم به نظر خودم خیلی خوب بود! خلاصه بعد از دادن چند تا پاس که چقدر هم کسل کننده بود رفتم که سرعتی بزنم!

البته پاس دادن کسل کننده نیست ولی اگر پاسور باشی و یه مدت تو مسابقه و تو زمین پاس ندی پاس دان برات کسل کننده میشه!

عشق من سر تو شمع محفل من

                          عشق من سایه روی محمل من         

                                     عشق من تا تو رفتی ......وای از دل من ......جنگیدم ...."

1-2 تا سرعتی زدم. پاسور مربی بود ( مربی تیم دانشگاه پیام نور!) در حالی که خیلی ذوق زده شده بود گفت :برو اسپکری کار کن ما تو تیممون به اسپکر احتیاج داریم اگر اسپکری کار کنی خیلی موفق خواهی بود ... البته باز هم خودت میدونی !

و من هم خیلی آروم و با حالتی افسرده آه کشیدم وگفتم میدونم و به سرعتی زدن ادامه دادم! سر سوم – چهارمی بود که مربی دید من دارم چه میکنم! چند تا دیگه زدم دیدم داره نیگاه میکنه و رفته تو فکر گفت خیلی عالیه ولی یه اشکالی داری هر چی فکر میکنم نمیفهمم آخه بند انگشتم بعد از ضربه میخورد به تور !

گفت بیا اینجا توپتم بیار! یه نیگاه به سر تا پای من کرد و با هیجان همچنان که دستشم با نگاهش حرکت میداد گفت تو سرعتی زنی

میتونی سرعتی به توپ برسی . خندیدم خیلی دلم میخواست بگم مگه شما نبودی که میگفتید من خیلی کندم خیلی سرعت عملم ضعیفه!

ولی نگفتم.....ادامه داد: پاس دادن مال تو نیست تو سرعتی زنی........دیگه گوش ندادم چی میگه رفتم تو فکر و بازم کسی صدای آهم رو نشنید!

اطمینان دارم که اگر سن و سالش  اجازه میداد میدوید دور سالن و میگفت اُرکا اُرکا............تو سرعتی زنی! همانند کشفیات قبلی در خاطرم هست همین چندی پیش بود که قطر پاسور بودم !!!!!!!!!!!!!!

به پیشنهاد مربی که پاس میداد رفتم یدونه بلند زدم که مربی از دور دید گفت آره افرین همینه همینه.......و من توپمو گرفتم و از ترس این که نگه آره تو بلند زنی و منو دوباره با چالش مواجه نکنه مثل بچه ای که از ترس گرفتن شکلاتش فرار میکنه رفتم جای خودم که سرعتی بزنم! و من موندم و ابهام این که بالاخره الگوی من کی باشه؟ نیکلا گربیچ؟ (پاسورصربستان) لاسکو ؟ (قطر پاسور ایتالیا)یا سالا؟ (سرعتی زن ایتالیا) چون کچله! نه این اخری رو بیخیال میشم چون اگر موهاش در بیاد دیگه نمیتونه الگو باشه!همون محمد موسوی خودمون خوبه؟..... (آه کشیدن)

چی دارم میگم؟ الکی دارم دفترمو مثل موکت اتاقم که اینقدر روش راه رفتم و فکر کردم داره سوراخ میشه خط خطی میکنم!

حادثه دیروز که عذاب آور بود اینایی نبود که گفتم بلکن چیز دیگری بود! به قول نویسنده فرانسوی : حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نمیبود گفته نمیشد و حرف هایی هست برای نگفتن که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند حرف هایی که تا مخاطب خودرا  پیدا نکنند گفته نمیشوند"

هنوز نوحه داره تو گوشم نوای یا حسین (ع) رو مینوازه:

" آمدی ای ماه من .....شکر خدا کرده اثر ....اشک من و آه من

تو شمع ویرانه ....من هستم پروانه ...من شدم میزبان و تو مهمان  ..... کرده ویرانه ام را چراغان.. روی نورانیت ای پدر جان....."

ای حسین ای حسین . . ..ای پدر جان..............""

 

پس دفاعیه چی شد؟...........ما که مدت هاست ساکن کوچه علی چپیم اینم روش :دی




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 18 دی 1390 12:17 ق.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30