تبلیغات
ریسمان های کیـــــهانی - بهترین شب در قلب آزادی! (2)
سال ها ره میرویم و در مسیر / همچنان در منزل اول اسیر

بهترین شب در قلب آزادی! (2)

پنجشنبه 5 آبان 1390 12:21 ق.ظ

نویسنده : AlFa

صبا در دل :اون دخترو رو ببین...........اون بالا برا چی رفته.... چرا پسرا دستاشو گرفتن.؟....ای وای خدا مرگم بده ......اون آلفاست؟ ........رفته اون بالا چرا؟اتفاقی نیوفته؟

حالا جواب بابا رو چی بدم؟

اون که دستشو به نامحرم نمیده!

ای وااااااااااااای.............اوه اوه او پلیس چی داره میگه....آخ آخ دارن میفرستنش پایین.........

شایدم آلفا نباشه....هان؟ آره احتمالا اون نیست! ای خدا یعنی کجا رفته.......ازش بعید نیست خودش باشه!

دوباره برمیگردیم به همونجایی که من بودم!

ول کن بریم هموون ورودی 4 که مال خودمونه!

ای بابا این شبان که هنوز اینجاست!

صبا داری بازی رو میبینی؟

صبا: تو کجا بودی؟

راهروی بغلی

صبا:اون دختر رو دیدی اون بالا

کدوم؟

صبا:همون که که پسرا دستشو گرفته بودن بردنش بالا

نه ندیدم

صبا:کاش میدیدی ....خیلی باحال بود پلیس انگار دعواش کرد دوباره فرستادنش پایین.... حتما تو فیس بوک میذارن!

حالا بیا بازیو ببین

باشه

صبا:یکمم تشویق کن بی ذوق

مصی کو؟

صبا:رفت به علی ،آب و غذا بده!

غریبه: خانم برید اونطرف یکی حالش بد شده باید بکشیمش بیرون

در حالی که خیلی هول شده بودم گفتم :باشه باشه ....بدو بدو از پله ها پایین دویدم

این که جنازست صبا یعنی چی شده .....چرا اینجوری شده؟

صبا:چیزی نیست تشنج کرده

چیزی نیست؟ جنازه شده ........تشنج؟ چرا اخه؟

بعضی ها اینجورین وقتی زیادی هیجان زده میشن تشنج میکنن

مطمئنی؟

صبا:آره

خیلی هم جوونه 17 -18 سالش بیشتر نیست.

غریبه:این کیفشو بهش بدین

چشم

مصی اومدی؟ دیدی این دختر رو غش کرده بود؟

مصی: eeeee یکی هم شنیدم دستش شکسته............

یحتمل امروز تلفات زیاد بوده ....

خب ولش کن !بیا بریم بقیه دستبند رو ببافیم!

مصی بیا سر اینو بگیر بقیشو برات ببافم. شرمنده از دیشب تا حالا دارم تمام سعی خودمو میکنم ولی تموم نمیشه

مصی :نه بابا این حرفا چیه

میخوای بهت یاد بدم ؟ بقیشو خودت ببافی؟

نه خودت بباف

چه شور و شوقی برای یادگیری داری

در حال بافتن دستبند بودم که دیدیم صدای تشویق جمعیت بلند شد

به گمونم این ست رو هم بردیم

صبا: تبریک میگم بردیم:دی

باشه میدونم ولی  هنوز یه ست دیگه هم مونده

صبا:نه بابا بازی تموم شد .............بردیم

برو عمو مگه میشه

مصی :ست اول رو که باختیم

من:ست دوم هم ما تازه اومدیم.......بردیم! این ست هم خیلی باشه ،ست 3 بود نهایتا!

صبا:شما هنوز تو ست اولید؟ دست مریزاد بابا

خب بابا مبارکه حالا انگار چی شده.....

میگم مصی خیلی امروز خوب بود فقط ای کاش این همه راه اومدم اقای محمد کاظم رو هم میدیدم

مصی:اره حیف شد اگر بازی با پاکستان رو میومدی میدیدیش

ای کاش الان اقای محمد کاظم.................

اونااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااهانش

اون محمد کاظمه

صبا اون محمد کاظمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

دیگه نفهمیدم چجوری خودمو به اقای محمد کاظم رسوندم

سلاآآآآآآآآآآآآآآآم اقای محمد کاظم

آقای محمد کاظم: سلام

خوب هستین ؟

آقای محمد کاظم :ممنون

سانــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــسور

صبا: ببخشید آقای محمد کاظم اقای معروف کجان؟

من:  صبا..........(با ناراحتی در دل گفتن:آخه اینم سوال بود؟چه اهمیتی داره الان اقای معروف کجاست؟مهم اینه که الان اقای محمد کاظم  اینجاست!)

آقای محمد کاظم: معروف الان شهرستانه رفته برای اردو!

صبا : مرسی ممنون

خواهش میکنم

خب مرسی ممنون خوشحال شدیم دیدمتون

یحتمل آقای محمدکاظم جواب دادن ولی دیگه یادم نمیاد اون لحظه متوجه چیزی نبودم فقط میخواستم برم یه جایی که این اتفاق رو برای خودم هضم کنم!


این داستان ادامه دارد...............






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 5 آبان 1390 12:37 ق.ظ