تبلیغات
ریسمان های کیـــــهانی - بهترین شب در قلب آزادی!
سال ها ره میرویم و در مسیر / همچنان در منزل اول اسیر

بهترین شب در قلب آزادی!

دوشنبه 25 مهر 1390 02:09 ق.ظ

نویسنده : AlFa

سلام دوستان........به قول آندرانیک: من امشب اومدم خیلی هم خوش اومدم


مرد جوان : کجا میرید؟....... کسیو راه نمیدن خیلی شلوغه، ما خودمونم کلی وایسادیم نمیشه رفت تو..........و همچنان این حرف رو به همه میزد...........


من : ای بابا چقدر انرژی منفی میده مثل این که هنوز نفهمیده خواستن توانستن است ما میریم تو و ثابت میکنیم که میشه! (با لبخندی بر رو ی لب از روی اعتماد به نفس مثل این : ؟ نه بابا این خیلی بی ادبه!من بهترم)

پدر محترم: کجا میرید؟

میریم بازیو ببینیم!

پدر محترم:خیلی دور نشید همدیگرو گم میکنیم من نمیتونم ماشینو تنها بذارم!

من رو به صبا: همچین میگه انگار بنزه!

باشه بابا نگران نباش!

پدر محترم:هر نیم ساعت یه بار زنگ بزنید

با این که میدونستم این کار رو نمیکنم گفتم" باشه باشه........ما رفتیم!"

صبا: اوووووووووه چقدر ماشین....گم نشیم؟

- نه بابا .....چه خبره مگه.....گم نمیشیم!

- این همه آدم اینجا چی کار میکنه؟

صبا: اومدن بازیو ببینن!

- چه بیکار! خب از خونه مگه نمیشد؟

صبا: مگه ما نمیتونستیم از خونه ببینیم؟

- مگه ما اومدیم بازیو ببینیم؟

صبا: خجالت بکش!

- خب چیه اومدم دوستمو ببینم!

اوه اوه فکر کنم از این دره باید رد شیم!

صبا: کسیو راه نمیدن!

- میبینم......ولی ما میریم!

 - الو سلام کجایی؟ چی؟........من دم درم...... رامون نمیدن........باشه!.... باشه!... منتظرم!

صبا: مصی داره میاد؟

- آره گفت داره میاد .............جل الخالق چقدر شبیه رامین خانیه!!!!!!!

صبا : کی؟

همین پسره که تکیه داده به ماشین.... یه کولی پشتی دستشه..... داره با موبایلش ور میره!

حالا کی هست؟

مسخره !بازیکن تیم ملیه! البته شاید.......... این که خیلی قدش کوتاهه، فکر نکنم خودش باشه.

صبا: برو ازش بپرس

عمرا.....

صبا: بذار برگرده شاید خودش باشه!

من فقط عکسشو دیدم! حتی تو تلویزون  بازیش رو هم ندیدم..... نمیتونم تشخیص بدم!

صبا: اوه اوه داره میره.... اوه اوه برگشت...... نیگاش کن... ببین خودشه؟

هر دو در یک لحظه به هم خیره شدیم (من و آقای خانی!)

نمیدونم حالا که صاف ایستاده  قدش خوبه! ولی اونقدام از من بلندتر نیستا..... یحتمل این نیست! اگر رامینه خانیه چرا بیرون پشت در های بسته مونده ؟؟؟

طفلک چقدرم ناراحته....

صبا: حتما داره زنگ میزنه بیان دنبالش

آخه بدبختی موبالم خوب خط نمیده

اوه مصی داره زنگ میزنه

ما دم دریم .............پله؟ نه بابا اینجا پله نداره!

ما تو خیابونیم پشت در اصلی........ باشه! باشه!

میگم صبا حالا ایران با چه تیمی بازی داره این همه جمعیت اومده؟

صبا: بابا بلند نگو! میگیرن میزننت اینقدر عرق ملی داریاااااااااااااا!!!

بقیش رو  در ادامه مطلب بخونید.....

از این آقا بپرس

صبا:نه بابا زشته

الان از این پسر بچه میپرسم بالاخره باید بفهمیم

صبا با خنده : میخوای برو از رامین خانی بپرس

ولش کن بنده خدا حرص میخوره

ببخشید مرد جوان ایران با چه تیمی بازی داره؟

در حالی که خیلی شاکی بود که چرا  راش  نمیدن تو و بوقش تو یه دست و پرچم، تو یه دست دیگش بود با عصبانیت گفت:" چین"

ممنون! :)

چینم مگه تیم داره؟

حالا دیگه چینیم واسه ما شاخ شده گیم اولو به اینا دادیم؟

صبا: اینا چینی هستن؟

- کیا؟

صبا:

این اوتوبوسه که داره میره !

آهان

صبا: اینا اینجا چی کار میکنن مگه الان نباید تو سالن باشن؟

بابا اینا حتما سرپرستی چیزین!

بیا یه کاری کنیم بفهمیم این آقا ،رامین خانی هست یا نه!

صبا:میخوای چی کار کنی؟

با صدای بلند فامیلیشو صدا میزنم همین!

صبا:آبروریزی نکن بابا

نهایت میگیم داشتیم یکی از فامیلامون رو صدا میزدیم

صبا: نه زشته

آقای خـــــــــــانی ؟( فریاد زدن)

صبا:اوه اوه یه نیم نگاهی کرد

نه باید کامل برمیگشت....... احتمالا خودش نیست یه بار دیگه صدا بزنم؟ شاید نشنیده! هان؟

صبا : نه ولش کن برو جلو ازش بپرس!

حیف شد برنگشت کامل .....من باید برم ازش بپرسم وگرنه تا آخر عمر ذهنم مشغول میمونه!

هی هی اونجا رو نیگاه کن اون 4 تا.......... رفتن تو..........

کی؟ کیا؟

من و صبا دویدیم به سمت در! و من خیره شدم بودم به سربازا که بذارن ما هم بریم تو!

سرباز رو به من : بیا برو تو دیگه

سرباز2 با خنده: نه نه خانم ها رو راه ندین

سرباز با نیشخند: آهان آهان باشه نیا تو!

سرباز 3: بابا گناه دارن بذار برن تو!

تو این مدت فقط نیگاهم از این سرباز به اون سرباز میچرخید.

سرباز : بیا رو تو دیگه .........بدووووووو

در حالی که خیلی شاد بودم رفتم تو دیدم خواهرم ایستاده پشت در داره منو نیگاه میکنه

- د بیا تو دیگه.....

سرباز با خنده : چیو بیا تو؟ خودتم به زور رفتی!!!

نه من بدون خواهرم که نمیرم!

خلاصه صبا هم اومد

صبا: پس رامین خانی چی؟

یه راهی پیدا میکنه......

(گفت و گویی در دل من ) باید برگردم برم بیارمش؟............نه ولش کن اصلا شاید رامین خانی نباشه ....اگرم باشه چه اهمیتی داره؟؟؟؟ مگه این همه به آدما محبت کردی جواب گرفتی ؟ دیگه باید یاد بگیریم به کسی محبت نکنیم ولش کن بیا بریم اگر خیلی دوست داشته باشه خودش یه راهی پیدا میکنه!

با صبا دوییدیم تا به درسالن رسیدیم!

بـــــــــــــــه اینجا که پر سربازه! 7 خان رستمه....

 

صبا:چه فرقی کرد اینجا وایسیم یا بیرون؟ حداقل اونجا پیش رامین خانی بودیم !

چقدم تو میشناسیش.....از اون گذشتیم از اینم میگذریم!

خانم نمیشه برید داخل

پشت چشمی نازک کردم و در دل گفتم : حالا کی خواست بره تو!

اوه اوه همه رفتن.... بیا بریم صبا

نه نه خانم ها رو نذارید برن تو

اینجا بود که دیگه جوش اوردم آخه تا کی تبعیض؟؟؟

سرباز:بذار برن.......اشکال نداره!

با کله دیویدیم تا سربازا منصرف نشدن خودمونو از مرز بین بودن و شدن نجات بدیم!

اوه اواه اوه اوه اوه جمعیتو............

این مجتبی شبانه؟

صبا:کی؟

بابا تو چقدر از مرحله پرتی همین که داره نیگامون میکنه رو میگم!

صبا:باید بهش سلام کنیم؟

بنده خدا فکر کنم منتظر همین بود

از بس که بد نیگاش کردیم

ولش کن بیا تحویلش نگیریم

اوه اوه داره میره کجا؟

حتما پیش آدمای مهمی داره میره

این کیه رو ویلچر نشسته؟

صبا: نمیدونم

پس حتما اینم مجتبی شبان نیست

ولی میگم اینم خیلی قدش بلند نیستاااا فکر کنم اونم که دم در بود رامین خانی بود. انگار قد ملاک خوبی نیست!

صبا:مصی کجاست؟

دارم میگیرمش..............

گرفتمش...............آره آره پله هست! یه بنر زدن نوشته : مقدم مهمانان.....

کجایی؟ باشه ایستادیم!

صبا: کوشش پس؟

الان برات پیداش میکنم .........اوناهاش ............

بــــــــــه چه عجب (بغل کردن و بوس و از این حرفااااا)

مصی: کجا بودین؟

ما دم در اصلی بودیم

مصی: بیاید بریم تو

جا گرفتین؟

مصی: نه بابا جا خودمون رو هم گرفتن. اولش که اومده بودیم نشسته بودیم بعد هی اومدیم تشویق کنیم دیگه جامونم از دست دادیم

من میرم اون بالا یکم بازیو ببینم

در حالی که رو پنجه پا ایستاده بودم و به بازی خیره شده بودم:

واااااااااااااااااو چقدر باحاله من تا حالا از نزدیک ندیده بودم.........

اوه اوه چه کرد این پاسور چین دیدی صبا؟

خیلی پاس کشیده ی قشنگی بود

صبا : اره و سر تکان داد!

من در دل گفتم : عمرا تو بفهمی من چی میگم!!!

وااااااااااااااااای چه پاس بریده ای داد حال کردم ( تقریبا این رو با صدای بلند گفتم اون پاس هم تبدیل به امتیاز، برای چین شد. )

بغل دستیم چپ چپ نیگام کرد!!

در دل:اوه عجب غلطی کردم!

و به دیدن ادامه بازی مشغول شدم!

- اوه اوه عجب خالی زد دم پاسور چین گرم ( از خود بی خود شدم و محکم دست زدم و تشویق کردم پاسور چین رو)

اطرافیان من به اتفاق: چپ چپ نیگاه کردن!

در دل : بیخیال اصلا من میرم خودتون بازیو ببینید من یه مین دیگه اینجا بمونم جنازم هم از لای اینا بیرون نمیره!

من رفتم تو راهرو صبا

صبا:" باشه"( در حالی که ایران رو تشویق میکرد) گفت: یکم تشویق میکردی بی ذوق!!

رفتم به سمت راهروی شماره 3

اوه اوه همه از نرده ها رفتن بالا :دی

ای ول اون بالا یه جای خالی هست

شیرجه زدم به سمت نرده

خانم داری چی کار میکنی؟

میخوام بازی رو ببینم

بیا پایین ........

چرا؟

بیا پایین کسی نباید بره اون بالا

جهش به سمت پایین (در دل: بهتره ادم با پلیس جماعت کل کل نکنه!)

باشه.............(اینجا بود که فکر خطیری به سرم زد....)

حالا اینجا یه سر میزنیم به جایی که خواهرم بود !

صبا در دل :اون دخترو رو ببین...........اون بالا برا چی رفته.... چرا پسرا دستاشو گرفتن.؟....

ای وای خدا مرگم بده ......اون آلفاست؟ ........رفته اون بالا چرا؟اتفاقی نیوفته؟

 حالا جواب بابا رو چی بدم؟

اون که دستشو به نامحرم نمیده؟

ای وااااااااااااای.............اوه اوه او پلیس چی داره میگه....آخ آخ دارن میفرستنش پایین.........



ادامه داستان برای بعد




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 25 مهر 1390 02:34 ق.ظ