تبلیغات
ریسمان های کیـــــهانی
سال ها ره میرویم و در مسیر / همچنان در منزل اول اسیر

در باب قمر بنی هاشم!

یکشنبه 4 تیر 1391 03:13 ق.ظ

نویسنده : AlFa


اغراق نیست اگر بگویم که بعد از شهادت مادرم ،هیچ چیز مرا به اندازه تولد تو خوشحال نکرد .با ذوق و شوقی که در وصف نمیگنجد قنداقه تو را پیش پدر بردم و گفتم :


خدا به ما پسر داده.
پدر خندید. تو را گرفت و غرق بوسه کرد و در گوشهایت اذان و اقامه گفت . پدر از مادر پرسید: برای اسمش چه فکری کرده اید؟
مادر گفت :اختیار همه ما بدست شماست.
(عباس) را پدر فرمود برای این که میخواست شیر دژم باشی و از بیشه ال الله حفاظت کنی و خاطره عمویش عباس را هم زنده نگه داری.

ابوالفضل را هم پدر کنیه بخشید برای این که میخواست تو پدر همه خوبی ها و برتری ها باشی. من خودم شاهد بودم که پدر علم را به تو نمی آموخت بلکه علم را چون پرنده ای که غذا در دهان جوجه اش میگذارد در کامت میگذاشت.

سقا را هم او لقب داد و در پاسخ به سوال بهت آلود من اشاره کرد به کربلا و امروز و اینجا و اکنون که تو برای اوردن آب به کنام گرگان رفته ای.

اما ماه بنی هاشم را فقط پدر نگفت ،هر کس که روی ماه تو را دید گفت.

طلوع چهره ات در شب سیاه ، ناخود اگاه ،سکه ماه را از رونق می انداخت.

همه ما مدام در کار تعویذ و تصدق بودیم برای تو که مبادا چشم زخمی روی ماهت را بیازارد.

وقتی که ماه باشی پلنگ ها هم خودشان را به بلندی میرسانند و به طمع چنگ انداختن بر صورتت جست و خیز میکنند.

وقتی قمر بنی هاشم باشی شمر هم برایت امان نامه می آورد!


پ.ن :توصیفی از زبان حضرت زینب برگرفته از کتاب ((سقای آب و ادب )) از سید مهدی شجاعی!

عیدتون مبارک

سونیا جان ؛ دوست خوبم هر چند با تاخیر ...............تولدت مبارک

امیدوارم که لطف همیشگیت این بار هم شامل حال من بشه و از سر این بنده سر و پا تقصیر بگذری! خودت بهتر میدونی که تو اوج امتحانات بودم و اگر بگم در این مدت کوتاه حتی خودم رو هم فراموش کرده بودم اغراق نکردم.

ایشالا که زیر سایه پدر و مادر و ولایت امیرالمومنین همیشه خوشبخت و موفق باشی ! با ارزوی بهترین ها برای تو !

بازم میگم .......................................تولدت مبارک!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 5 تیر 1391 12:41 ق.ظ

ایران - ژاپن .....

یکشنبه 21 خرداد 1391 04:47 ب.ظ

نویسنده : AlFa

جدا تبریک میگم برد شیرینی بود و واقعا لذت بردم از بازی ایران !

در مقایسه با بازی دیشب بین لهستان و فنلاند واقعا نمیشه گفت تفاوت چندانی بود همون قدر که از بازی دیشب لذت بردم از بازی امروز هم !

و این بار سعید معروف خیلی بهتر بازی کرد و حتی نگاه کردنش هم متفاوت بود. نمیدونم تو بازی با چین چه مشکلی براش پیش اومده بود ؟؟؟خلاصه که امروز خیلی بهتر بازی کرد حداقل پاس های پشتش رو برای پشت خط زن خیلی بهتر میداد !

و دیگه این که کی گفته من با جوان گرایی مخالفم؟ اونم با جوونایی که هموشون علی ظاهر همسن خودم هستن ! عرض کنم خدمت شما بنده به این جهت میگم ،که اعتقاد دارم جوونا باید در کنار کنه کار ها رشد کنن اگر قرار باشه همه زمین تازه کار باشن اینجوری هیچ پیشرفتی نخواهیم داشت نه فردی نه تیمی!

امروز خیلی خوب بازی کردیم ولی یادمون نره که امروز هیچ کس حتی ما که بازی رو میدیدیم فشار روانی رومون نبود همه یه جور ارامش خاصی داشتیم اگر جوان گرایی تعادل داشته باشه این ارامش همیشه تو تیم میمونه و اثر مثبت خواهد داشت .

به امید موفقیت های بعدی فعلا خدانگهدار!





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 22 خرداد 1391 12:49 ق.ظ

ادامه حرفم......

جمعه 19 خرداد 1391 10:49 ب.ظ

نویسنده : AlFa

میخواستم یه مثالی بزنم که بند اخرم( پست قبل ) رو روشن تر کنه ولی فعلا ازش میگذرم!

ولی در کل بگم تو لیگ جهانی زیاد نبودن کسانی که اینطوری و بی پروا سرویس میزدن. البته دلیل زیاد داره این کار.

 یکی این که بازیکنی که سرویس میزنه تو زمین، نیست فقط برای این کار . یه بازیکن همه کاره هست تو زمین !برای اسپک زدن برای دفاع کردن ! چه بسا وقتی یه اسپکر مطمئن منطقه جلو داره نیازی نداره که ریسک کنه سر سرویس! پس خیلی مطمئن سرویسشو میزنه و امتیاز گرفتن رو میسپاره به اسپکرش . به این میگن یه کار گروهی ؛یه کار تیمی! البته این شرایط رو بازیکن باید تشخیص بده چه بسا وقتایی که چاره ای جز ریسک نباشه!

میخواستم بگم چقدر سعید معروف بد بازی کرد. ناراحت نشید ،ولی جدی دارم میگم من هیچ لذتی از بازیش نبردم همیشه تو هر بازی یه چیزی وجود داره که من به خاطرش از جام بلند شم و بلند بگم دست مریزاد ! آفرین! عالی بود!
ولی عمیقا تو بازی با چین از نگاهش احساس میکردم هیچ علاقه ای به بردن نداره !

 حالا اینا مهم نیست عجب لیگ جهانی شده امسال بعضی از بزرگا برگشتن به تیمشون به طور مثال جناب ریکاردو! البته من بازی خاصی از ایشون ندیدم ولی در کل خیلی خوشحال شدم که دیدمش ! ولی بورونو عالی بود من که شخصا عاشق پاس های کوتاهشم که از روی خط یک سوم به پشت میده!حرف نداره .البته تراویتسا هم از این کارا میکنه! هنوز سعادت پیدا نکردم بازی ایتالیا رو لیگ جهانی ببنیم!

اون دوستمون که کچل بود یادتونه؟ امی؟ اره فکر کنم همین بود اونم امسال هست وای که من چقدر حرص میخورم همش به خودم میگم یاد بگیر هم سن و سال تو هست ولی اون کجا تو کجا خداییش هم خوب بازی کرد مخصوصا دو باری که اومد پاس بده بعد یه دفعه اسپک زد و یه جا خلی تمیز و بی دردسر با دوست هم انداخت خیلی متعجب شدم از همین جا بهش تبریک میگم یه چیزی تو نگاهش بود که  ارزش تبریک رو داره اونم اینه که خیلی متواضعانه این کار رو میکرد!

وقتی جا خالی انداخت یاد اقای معروق افتادم که یدونه انداخت اونم به ضررمون تموم شد تیم حریف گرفت و رو سر خودمون خرابش کرد!
 
و یه چیز ناراحت کننده ی دیگه ای هم که بود این بود که بچه ها وقتی خراب میکردم خیلی ناراحت میشدن ! حتی بیشتر از حد مجاز! دوست داشتم فقط قیافه kurek بازیکن لهستان رو میدین وقتی توپ خراب میکرد ، انگار که همون لحظه 5 تا امتیاز گرفته برای تیم !اینقدر که این بازیکن اعتماد به نفس داره. زیاد هم خراب میکرد ولی اینقدر قیافش موجه هست که من همیشه به عنوان بهترین بازیکن زمین میشناسمش !  یاد خودم افتادم منم همینطورم خیلی پرروام هر وقت که خراب میکنم انگار این کار به نفع تیم بوده که به ضررش نبوده! :دی

و جالب این که همون موقع که خراب میکنم همون موقع هم فراموش میکنم انگار نه انگار! یه وقتا دوستام بهم میگن مثلا فلان سرویس رو خراب کردی. من باورم نمیشه  و اصلا ازشون قبول نمیکنم !واقعا اصلا یادم نمیاد چیزی چز کار مثبت انجام داده باشم خیلی پروام چی کار کنم دیگه !

میدونم الان بعضی ها تو  دلشون دارن  میگن این عجب غرب زده هست همش از این جهان کفر تعریف میکنه و ما رو زیر سوال میبره !
باید بگم واقعا این طرز تفکر رو از سرتون بیرون کنید که هر کار ایران و ایرانی میکنه درسته و اونوری هاا جز در ظلالت و تاریکی نیستن و یه  مشت کافر کی میفهمنن چی درسته و چی غلطه باید بیان از ما یاد بگیرن  و ....( مثل طرز تفکر احمدی فساد)

خیالتون هم راحت کنم هیچ کس دیگه تو دنیا تا جایی که من میدونم کافر نیست همشون به خدا ایمان دارن !
و واقعا هم زشته که ما که اینقدر ادعا داریم تا این حد عقبیم! نه فقط تو والیبال تو همه چی و اصلی ترینشم همین طرز تفکره که از بی سوادی و بی اطلاعاتی  ناشی میشه! و همش هم سخن از تواضع میزنن که مسلمون اینچنینه. و باز هیچ کسی جز خودشون رو قبول ندارن ! ولی واقعا هستن کسایی که یه کارایی رو خیلی بهتر از ما انجام میدن!

نباید به جای درس گرفتن از اونا همش دست رد به سینشون  بزنیم و برای این کار اونار رو تکرار نکنیم، که مبادا بهمون بگن این ها هم راه کشورکفر رو پیش گرفتن ،همش دور سر خودمون برگردیم که یه راه حل تازه پیدا کنیم ! خب بگردین ببینیم به کجا میرسید!

خطاب به اونایی که از این طرز  تفکر متعجب شدم باید بگم واقعا وجود دارن یه چنین ادم هایی و بنده سعادت پیدا کردم این چند روز با چشم نظاره کنم و چقدر تاسف خوردم بابت اسلام و طرز تفکر مسلمین! کسایی که بی جهت از کسی طرفداری میکنن به خاطر این که نمیدونن طرف دستشو تو جنگ از دست نداده فقط یه حادثه  بمب گذاری بوده و چه سخت این موضوع رو به سینه میزنن !کسایی که نمیدونن او با اون عظمتش هیچ وقت تو امور کشور دخالت مستقیم نمیکرد با این که همه اون موقع (......) قبولش داشتن همه چیز رو میسپرد دست مردم ولی باز هم میگن او انتخابش کرد! مجبورم بسته حرف بزنم چون به ازادی در بند اعتقاد دارم !

و چقدر سخت بود اون لحظه ای که راه میوفتادن دنبال حاج اقا که ببینید خمیر دندون ما معطره؟ و چه سوال های بنی اسرائیلی  که نمیپرسیدن و من که پیامبر نیستن به حال این امت غصه خوردم. خدا رحم کنه به حال روز ما! بگذریم حرف زیاده چقدر تو این چند روز دندان به دندان فشردم !چقدر یه مسلمون باید فکرش بسته باشه! و البته که خودش تنها مقصر نیست این طرز تفکر از بالا به ما منتقل شده ! پیامبرمم نفرین نکرد منم نفرین نمیکنم. ولی به روز  جزا اعتقاد دارم! پس به امید همون روز !



                                   اللهم عجل لولیک الفرج


A.S: بابت تاخیر پیش اومده باز هم عذر میخوام به دلایلی که در بالا ذکر شد سعادت حضور پیدا نکردم ایشالا در فرصتی دیگر جواب کامنت های شما عزیزان رو هم خواهم داد!









دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 22 خرداد 1391 12:50 ق.ظ

گذری بر انچه خواستید!

پنجشنبه 18 خرداد 1391 09:55 ب.ظ

نویسنده : AlFa
بسمه تعالی

دوستان تقاضا کرده بودن انالیزی روی بازی تیم ملی یا شاید بهتر بگم خود تیم ملی داشته باشیم! و  چون قول داده بودم الان اینجام به این جهت!

در همین اول کار عرض کنم خدمت شما عزیزان چندیست تیم ملی موجبات شگفتی ما رو فراهم کرده بدجور!
هر چی بازوی دوستان ما در تیم های ان طرف دنیا به کلفتی میگراید بازوی این دوستان ما در این سر دنیا اب میرود. حتی از بازوی من هم باریکتر یا به قول پسر داییمان بازویشان مثل ماست!
برای بنده شخصا استیل  تیم خیلی مهم میباشد و خداییش هم همه ما از روی ظاهر یک شخص پی به ورزشکار بودن یا نبودنش میبریم .استیل بدنی یک شخص باید نشانی از این جهت داشته باشد!
خلاصه این که دنبال بهونه نگردیم.......تا تیم ملی چنینه وضعشونم همینه!

هر روز برمیدارن از بازیکنای جدید استفاده میکنن. که چی بشه؟ جوان گرایی کنن؟ میدون بدن به جوونا؟ عارضم خدمتتون در عرصه تیم ملی جای این قرتی بازی ها و میدون دادن ها نیست!
دفعه قبل هم برای مسابقات انتخابی پکن هم همین کار رو کردن و یک تیم ملی جدید رو نمایی کردن برای این مردم غیور همیشه منتظر سوپرایز!

فقط یه چیز خوب داره این کار اونم اینه که بازیکنای جدید انالیز نشدن و همینطور که دیدین فقط به درد یکی دو تا بازی اول میخوردن . بعدش چی؟ چی دارن برای رو کردن؟ تو همین دو تا  بازی اول انالیز شدن رفتن پی کارش!
حاضرم قسم بخورم که اگر بازی با چین یکم عقب تر بود ،نمیبردیم! باور کنید! یه مقدار هم پاسور چین به اون خوبی که تو آزادی دیدم نبود اگر همون بازی رو داشت که قطعا بازنده بودیم!

اینجا میگن شانس با ما بود نه این که لیاقت برد داشتیم .....عجب گلی کاشتن .......دم جوون ایرانی گرم.....

البته دم جوون ایرانی که گرم ولی یکم باید بیشتربا حقایق عجین شد!باورشون کنیم تا بتونیم راه حلی براشون پیدا کنیم.

همزمان با بازی ایران و چین بازی لهستان و کانادا هم بود در لیگ جهانی!( البته تکرارش)
و هر کسی اگر مثل من کنترل دستش بود و در حین بازی کانال رو مدام عوض میکرد و مقایسه میکرد این دو بازی رو واقعا متوجه تفاوت ها میشد!
استیل که جای خود دارد تیم ملی که واقعا بی بهره هست از لحاظ فنی هم ایراد بسیار است!
در لیگ جهانی وقتی فشار رو تیم هست پاس ها بیشتر برای بازیکنای بلند زن هست ولی تو این بازی ( چین و ایران) لحظه های اخر فشار بازی رو سرعتی زن ها بود با توجه به بازی هایی که من دیدم!

البته حق هم داشتن چون ما اصطلا به بازیکنای بلند زن ، قدرتی زن هم میگوییم وقتی بازیکن داریم استیل مثل چوب ،به کدوم قدرت دل ببندیم؟؟؟؟
 فرهاد قائمی سرویس های خوبی زد ولی سوال اینجاست که اگر همون بازیکن دوباره بازی ملی داشته باشه  میتونه همینطوری سرویس بزنه؟
 با توجه به  نتیجه ای که تیم داشت من فکر نمیکنم!

آقا ما داریم میریم. فعلا اینو داشته باشین من برمیگردم!





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 18 خرداد 1391 10:27 ب.ظ

به نام خداوند بخشنده مهربان!

پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 02:54 ق.ظ

نویسنده : AlFa

بسمه تعالی

دلم میخواد سوره توبه رو بخونم تا شاید یکم از بار گناهانی که رو دوشمه کم شه!

باید یادم باشه که بسم الله الرحمن الرحیم نگم اخه این سوره بسم الله نداره!

قرآن رو باز میکنم.............

"بســـــــــــم الله الــــــرحمن الرحـــــــــیم " محکمتر از همیشه این ایه رو میخونم!

ای بابا! گفتم نگو بسم الله الرحمن الرحیم ، حتما یه چیزی هست دیگه !

باشه از اول میخونم "بسم الله الرحمن الرحیم ".........اروم تر از دفعه قبل!

بــــــه مثل این که نمیفهمی هاااااا میگم بسم الله الرحمن الرحیم نداره!

آخه نمیشه. مثل اینه که بدون در زدن وارد خونه کسی بشی ! یا بدون سلام شروع کنی به حرف زدن!

من نمیدونم بهرحال این سوره بسم الله نداره پس تو هم نباید بگی . تو که بیشتر از خدا نمیدونی !

اصلا مگه بسم الله الرحمن الرحیم یعنی چی که نباید گفته شه؟ یعنی به نام خداوند بخشنده مهربان. خدایی که رحمانیتش شامل همه بندهاش میشه و رحیمیتش شامل مسلمین!

خب کجای این جمله وحشتناکه که نباید گفته شه؟ اگر خدا نمیخواد ببخشه پس چرا اصلا سوره ای به این نام داریم؟

ولی من که میدونم خدا میبخشه خودش گفته توبه کنی میبخشم البته میدونم شرایط داره ولی من که خیلی امیدوارم!

اصلا میخوام یه چیزی بگم........کی میدونه..........شاید حکمت این که این سوره بسم الله نداره اینه که ما بیشتر یاد این ایه بیوفتیم و بیشتر امیدوار بشیم میدونی بعضی وقتا ارزش بعضی چیزا وقتی معلوم میشه که در دسترس نباشه . یا درخور این متن ،جلوی دید ادم نباشه!

یا به به قول این ایه معروف " الانسان حریص علی ما منع "

خلاصه این که بعد از کلی کل کل با نفس بالاخره گوشه دلم خیلی اروم طوری که خدا نشنوه (( !!!!؟؟؟؟)نعوذ بالله ) یه بسم الله الحرمن الرحیم کوچولو گفتم  و گرچه به دلم نچسبید شروع به خوندن سوره کردم. اخه نمیتونم نگم!

اینطوری شد که به جای نگفتن بسم الله الرحمن الرحیم هزار بار خواسته و ناخواسته این آیه رو به زبون راندم و مدام این حقیقت روشن تر شد  که خدا بخشنده مهربان است!

 

A.S : لطفا از این که آپ کردم شوکه نشید ! با  تشکر ! :دی

 

 

 

 

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

:|

دوشنبه 17 بهمن 1390 09:23 ب.ظ

نویسنده : AlFa

سلام!



خب قرار نیست چیزی بگم فقط قراره یه پست بذارم که وبلاگ از این حال و هوا دربیاد ....همین!

هیچ وقت خدا حرف برا گفتن ندارم .........................یا شایدم اینقدر حرف دارم که نمیدونم از کجا باید شروع کنم و همین ندونستن باعث سکوت مطلقم شده!

آره حالا که فکر میکنم میبینم حرف دارم خیلی هم حرف دارم ولی حالا نه یه وقت دیگه!

 بگذریم ....چه خبرا؟ حالتون خوبه؟ چه کارا میکنید؟ 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 17 بهمن 1390 09:37 ب.ظ

حرف های دو پهلو!

جمعه 11 آذر 1390 08:26 ب.ظ

نویسنده : AlFa

چقدر شروع سخته! تو نوشتن که اینجوریه! ولی خب اینم یه مرحله ای از نوشتن هست!

باید از دفاعیه مینوشتم.........مینویسم!

ولی حال خوشی ندارم فکر کنم کم کم دارم این واژه رو به افراط  میکشم! چه کنم؟ دوست ندارم مدام اینطوری باشم همیشه وقتی به این مرحله میرسیدم یه مدت خودمو از نت و وب دور میکردم الانم همینطوره ولی یه وقتا انگار این مرحله پایان نداره و این دوران طولانی میشه و یه جورایی تبدیل میشه به یه معضل!

خب بازم پیشنهاد نوشتن آرومم میکنه!البته میدونید این نوشتن نیست که آرومم میکنه اون چیزی که باعث تسکینه اینه که بذارم تو وب چند نفر بخونن! مثل یه درد دل واقعی! دقیقا مثل این که مشکلات روبا دیگران تقسیم میکنی ! قسمت کمتری برای غصه خوردن میمونه!

البته میدونم این دور از انصاف و انسانیت هست .ولی بهر حال آدم نباید اینقدر خودخواه باشه باید یه فرصتی هم به دیگران داد که تا باگوش کردن به درد دل دیگران فرصت داشته باشن که انسانیت رو به حقیقت واژه برسونن :دی

چقدر حالم بده.....یه نگاه تو اینه میندازم....چقدر رنگم پریده.....چه غمگین.....شاید به خاطر لباس مشکیه که پوشیدم ....شایدم به خاطر نوحه ای هست که دارم گوش میدم!

" جنگیدم به نفس های آتشینم

                           بعد از تو سالار نیزه نشینم........."

شاید...........

چند وقته که دستمو به توپم نزدم؟همونی که اینقدر دوسش داشتم که هر روز کلی نیگاش میکردم و منی که از بوس کردن بیزارم اینقدر بوسش میکردم که بعدش مجبور میشدم با دست پاکش کنم....اصلا دیگه دست و دلم نمیره به سمتش حتی دیگه نمیتونم در کمدمو باز کنم که نیگاش کنم! چه برسه به این که بیارمش بیرون و با تمام عشقم به دیوار باهاش پنجه بزنم و لذت ببرم که از این که میتونم دست هامو باز کنم موقع پنجه زدن .....لذت ببرم از این که میتونم تو یه نقطه مشخص پاس رو برسونم.... بپرم و پاس کوتاه  بدم............بپرم و دست هام رو به حالت پاس بگیرم و در لحظه آخر دست راستمو پایین بیارم و با دست چپم بخوابونم تو زمین حریف فرضی..........(اه کشیدن) گهگاهی باهاش اسپک بزنم آخه نمیخوام صدمه ببینه وقتی میوفته زمین انگار دلم از جا کنده میشه!

"در دام غل و زنجیر آهنینم

                      بعد از تو سالار نیزه نشینم......جنگیدم...."

دیروز بود؟ وای که چقدر سخت و دیر گذشت !

بعد از اون شُک ناگهانی تمرین شروع شد! چند روز قبل به سرم زده بود حالا که مربی نمیتونه در مورد پاس دادن بهم اعتماد کنه، بیام و امتحان کنم و شانس و اقبال خودمو در مورد سرعتی زدن یه محکی بزنم!

قبل تمرین تو دانشگاه یه کارای کرده بودم به نظر خودم خیلی خوب بود! خلاصه بعد از دادن چند تا پاس که چقدر هم کسل کننده بود رفتم که سرعتی بزنم!

البته پاس دادن کسل کننده نیست ولی اگر پاسور باشی و یه مدت تو مسابقه و تو زمین پاس ندی پاس دان برات کسل کننده میشه!

عشق من سر تو شمع محفل من

                          عشق من سایه روی محمل من         

                                     عشق من تا تو رفتی ......وای از دل من ......جنگیدم ...."

1-2 تا سرعتی زدم. پاسور مربی بود ( مربی تیم دانشگاه پیام نور!) در حالی که خیلی ذوق زده شده بود گفت :برو اسپکری کار کن ما تو تیممون به اسپکر احتیاج داریم اگر اسپکری کار کنی خیلی موفق خواهی بود ... البته باز هم خودت میدونی !

و من هم خیلی آروم و با حالتی افسرده آه کشیدم وگفتم میدونم و به سرعتی زدن ادامه دادم! سر سوم – چهارمی بود که مربی دید من دارم چه میکنم! چند تا دیگه زدم دیدم داره نیگاه میکنه و رفته تو فکر گفت خیلی عالیه ولی یه اشکالی داری هر چی فکر میکنم نمیفهمم آخه بند انگشتم بعد از ضربه میخورد به تور !

گفت بیا اینجا توپتم بیار! یه نیگاه به سر تا پای من کرد و با هیجان همچنان که دستشم با نگاهش حرکت میداد گفت تو سرعتی زنی

میتونی سرعتی به توپ برسی . خندیدم خیلی دلم میخواست بگم مگه شما نبودی که میگفتید من خیلی کندم خیلی سرعت عملم ضعیفه!

ولی نگفتم.....ادامه داد: پاس دادن مال تو نیست تو سرعتی زنی........دیگه گوش ندادم چی میگه رفتم تو فکر و بازم کسی صدای آهم رو نشنید!

اطمینان دارم که اگر سن و سالش  اجازه میداد میدوید دور سالن و میگفت اُرکا اُرکا............تو سرعتی زنی! همانند کشفیات قبلی در خاطرم هست همین چندی پیش بود که قطر پاسور بودم !!!!!!!!!!!!!!

به پیشنهاد مربی که پاس میداد رفتم یدونه بلند زدم که مربی از دور دید گفت آره افرین همینه همینه.......و من توپمو گرفتم و از ترس این که نگه آره تو بلند زنی و منو دوباره با چالش مواجه نکنه مثل بچه ای که از ترس گرفتن شکلاتش فرار میکنه رفتم جای خودم که سرعتی بزنم! و من موندم و ابهام این که بالاخره الگوی من کی باشه؟ نیکلا گربیچ؟ (پاسورصربستان) لاسکو ؟ (قطر پاسور ایتالیا)یا سالا؟ (سرعتی زن ایتالیا) چون کچله! نه این اخری رو بیخیال میشم چون اگر موهاش در بیاد دیگه نمیتونه الگو باشه!همون محمد موسوی خودمون خوبه؟..... (آه کشیدن)

چی دارم میگم؟ الکی دارم دفترمو مثل موکت اتاقم که اینقدر روش راه رفتم و فکر کردم داره سوراخ میشه خط خطی میکنم!

حادثه دیروز که عذاب آور بود اینایی نبود که گفتم بلکن چیز دیگری بود! به قول نویسنده فرانسوی : حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نمیبود گفته نمیشد و حرف هایی هست برای نگفتن که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند حرف هایی که تا مخاطب خودرا  پیدا نکنند گفته نمیشوند"

هنوز نوحه داره تو گوشم نوای یا حسین (ع) رو مینوازه:

" آمدی ای ماه من .....شکر خدا کرده اثر ....اشک من و آه من

تو شمع ویرانه ....من هستم پروانه ...من شدم میزبان و تو مهمان  ..... کرده ویرانه ام را چراغان.. روی نورانیت ای پدر جان....."

ای حسین ای حسین . . ..ای پدر جان..............""

 

پس دفاعیه چی شد؟...........ما که مدت هاست ساکن کوچه علی چپیم اینم روش :دی




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 18 دی 1390 12:17 ق.ظ

یک آپ فوری دیگه!

پنجشنبه 26 آبان 1390 02:35 ق.ظ

نویسنده : AlFa

کجای کاری ؟فقط اداعا داری! اره؟

صبح تا شب به خودت میبالی که ؛ بله من انسان حواج جمعی هستم.....تا حالا تو دوستی برای کسی کم نذاشتم .....ولی بقیه چقدر از مرحله پرتن ....خداا عجب عنایتی به ما کرده.....چرا بقیه نمیتونن حواسشونو جمع کنن........

برو بابا......حقیقتا که داری تو آسمونا سیر میکنی بیا پایین.....پیاده شو با هم بریم!

بذار نفر سومی که امشب میخوام براش متاسف باشم تو باشی! آره.........آ/لفـــ/ــــ/ــا برات متاسفم، که فقط ادعا داری تو دوستی هیچ کم رفاقت نمیذاری امشب بهت میگم که خیلی از مرحله پرتی !

این بود رسمش که دوستت تو رو لینک کنه و تو اصلا به روی مبارک نیاری؟ مگه قرار نبود با این همه ادعا، تو دوستی پیش قدم باشی؟ حالا کجایی؟

چقدر مسخرست.......تو با این همه ادعا برای با معرفت ترین دوستت تو وبلاگت تولد نگیری..........

تویی که همیشه میگی باید قدر انسان های با معرفت رو دونست شاید حتی باید ازشون به خاطر معرفتشون ، که یک ویژگی بالای انسانیت هست تشکر کرد!

باید همیشه به خاطر داشتن این صفت مورد تحسین قرار بگیرند تا دیگران هم  یاد بگیرند! مگه همیشه نمیگی باید کمک کنیم که انسان ها پی به حقیقت این واژه ببرن ! مگه تو نبودی که عمیقا باور داشتی بهشت همینجاست اگر این واژه بین انسان ها به حقیقت معنا برسه؟ چیزی که لازمه دوستی هاست!

حالا داری چی کار میکنی ؟میخوای اون یه نفر رو هم دلسرد کنی ؟ بابا دستمریزاد........جواب خدا رو چی میخوای بدی؟

اصلا میدونی چیه؟...چرا من بگم بذار خود سعدی بگه.................این شعر رو گوش کن:

             نه طریق دوستان است و نه شرط مهربانی

                                                که ز دوستی بمیریم وتو را خبر نباشد

بعضی ها حقیقتا اینجورین! خیلی بی لیاقتن! ولی مگه قرار نبود ما اون کسی باشیم که میمیره نه اونی که بی خبره! جدا که ناامیدم کردی! حالا باید دید که تو هم مصداق این شعر هستی یا نه؟ با این اوصاف ، البته که هستی.........

پ. ن : سونیا جان ، سحر جان عمیقا متاسفم.........

پ.ن2: این نوشته یه دفاعیه هم داره که میشه برای پست بعد!

 

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 11 آذر 1390 12:40 ق.ظ

تولد تولد ......تولدت مبارک.......!

دوشنبه 23 آبان 1390 01:27 ق.ظ

نویسنده : AlFa


مصی جــــــــان

                   
  تولـــــــــــــــــدت مبـــــــــــــــارک 



 

                                

چیه؟ منتظری چیزی بگم؟
امممممممممممممم گفتم دیگه تولدت مبارک!
حالا فعلا علی الحساب اینو داشته باش فردا میام درست راستش میکنم الان دارم از خواب و خستگی میمیرم ولی نمیخواستم از کسی عقب مونده باشم!



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 23 آبان 1390 01:35 ق.ظ

مطلب رمز دار : یک آپ فــــــــــــوری!

شنبه 21 آبان 1390 01:14 ق.ظ

نویسنده : AlFa
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 16 بهمن 1390 01:12 ق.ظ

بهترین شب در آزادی (3)

یکشنبه 15 آبان 1390 01:26 ق.ظ

نویسنده : AlFa

آقا محمد کاظم به سمت محوطه حرکت کرد و منم مثل دیوونه ها به دنبالش البته گمش نمیکردم چون ماشالا یه سر گردن از همه بلندتر بود!

همین که داشتیم به سمت در حرکت میکردیم یه دفعه یه جمعیتی بلند گفتن : علــــــــــــــــیه دایی .......علــــــــــــــــیه دایی......

و در موقابلشون یه عده گفتن : 6 تااااااااااااااای هاا .............6 تایی هاااااااااااااااا......................

وا صبا علی دایی کجاست؟

صبا:بابا اینا دارن مسخره بازی در میارن!

بدو بیا بریم تا محمد کاظم رو گم نکردیم

صبا:مصی کوش؟

دنبال ما بود که

صبا:ای بابا کیفش پیش منه .اگر دیگه پیداش نکنیم چی؟

همینطور که دستم رو به نشانه پیروزی بالا برده بودم تا منو ببینه یدفه پیداش کردم!

.بیا مصی ما اینجاییم. 

اوه دوباره این مجتبی شبان اینجاست که .چه ادم باحالیه

صبا:اره خیلی ............

خوشم اومد خیلی متواضعه  من اگر تیم ملی دعوت نمیشدم بالای 80% اینجا نمیومدم. دست مریزاد به این میگن ورزشکار!

چه با همم بگو بخند داره

صبا:بیا اذیتش کنیم

باشه :دی

در همین حین یک خانم چادری اومد به سمت اقای شبان!

خانم :سلام آقا به ما هم امضا میدین؟

اقای شبان:بــــــــــه سلام خوب هستین؟

خانم :ممنون..............(کامل نشنیدم!)

خیلی هاش رو نشنیدم

خانم :یکم نصیحتش کن درس بخونه....( دوباره یکمش رو نشنیدم!)

اقای شبان: اره بهش بگین حتما درسشو بخونه.........

کی میخواد کیو نصیحت کنه

(البته من فضول نیستماااااااااااا خدا میدونه ) 

-اووووووووه ظریف داره میاد بیرون

ی عده مشنگ: علی دایی اومد .........علی دایی اومد...........

شبان به بچه اقای ظریف: سلام عمو جون.....

- باید با همه خوش و بش کنه؟خیلی انصافا باحاله

-ولی خداوکیلی بیا حالش رو بگیریم

صبا:پایم =))))))))))))

سرباز: اگر میخواید بازیکنا رو ببینید برید اونجا .دارن سوار اتوبوس میشن!

-یعنی داره سرمون گول میماله ؟

-یحتمل میخواد خلوت کنه بازیکنا بیان از اینجا برن.پس همیجا وایمسیم!

جمعیت میرفت به سمت اتوبوس....

-ولی اره فکر کنم همه اونجان

صبا:بیاید بریم

ولش کن .صبا بیا بریم بابا منتظره!

خب دیگه مصی جان خیلی خوش گذشت ایشالا دوباره همدیگرو ببینیم

ایشالا

خدافظ

خدافظ

وایسا صبا این اقای زرینیه

صبا:وای ماشالا چقدر خوش تیپه .چرا تلویزون این بنده خدا ها رو اینجوری نشون میده؟

حتما باهاشون بده ( تا ضرغامی مدیره  ...هر روز همین بساطه!)

-داره سوار اوتوبوس میشه.وایسا ببینم شبان داره چی بهش میگه با ایما و اشاره؟

صبا:داره میگه بیا پایین با هم عکس بندازیم

=))))))))))))))) من دیگه کم اوردم!

کاش فامیلامون بود چقدر از دستش میخندیدیم



ادامـــــــــــــــه داررررررررررد


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 15 آبان 1390 01:44 ق.ظ

بهترین شب در قلب آزادی! (2)

پنجشنبه 5 آبان 1390 12:21 ق.ظ

نویسنده : AlFa

صبا در دل :اون دخترو رو ببین...........اون بالا برا چی رفته.... چرا پسرا دستاشو گرفتن.؟....ای وای خدا مرگم بده ......اون آلفاست؟ ........رفته اون بالا چرا؟اتفاقی نیوفته؟

حالا جواب بابا رو چی بدم؟

اون که دستشو به نامحرم نمیده!

ای وااااااااااااای.............اوه اوه او پلیس چی داره میگه....آخ آخ دارن میفرستنش پایین.........

شایدم آلفا نباشه....هان؟ آره احتمالا اون نیست! ای خدا یعنی کجا رفته.......ازش بعید نیست خودش باشه!

دوباره برمیگردیم به همونجایی که من بودم!

ول کن بریم هموون ورودی 4 که مال خودمونه!

ای بابا این شبان که هنوز اینجاست!

صبا داری بازی رو میبینی؟

صبا: تو کجا بودی؟

راهروی بغلی

صبا:اون دختر رو دیدی اون بالا

کدوم؟

صبا:همون که که پسرا دستشو گرفته بودن بردنش بالا

نه ندیدم

صبا:کاش میدیدی ....خیلی باحال بود پلیس انگار دعواش کرد دوباره فرستادنش پایین.... حتما تو فیس بوک میذارن!

حالا بیا بازیو ببین

باشه

صبا:یکمم تشویق کن بی ذوق

مصی کو؟

صبا:رفت به علی ،آب و غذا بده!

غریبه: خانم برید اونطرف یکی حالش بد شده باید بکشیمش بیرون

در حالی که خیلی هول شده بودم گفتم :باشه باشه ....بدو بدو از پله ها پایین دویدم

این که جنازست صبا یعنی چی شده .....چرا اینجوری شده؟

صبا:چیزی نیست تشنج کرده

چیزی نیست؟ جنازه شده ........تشنج؟ چرا اخه؟

بعضی ها اینجورین وقتی زیادی هیجان زده میشن تشنج میکنن

مطمئنی؟

صبا:آره

خیلی هم جوونه 17 -18 سالش بیشتر نیست.

غریبه:این کیفشو بهش بدین

چشم

مصی اومدی؟ دیدی این دختر رو غش کرده بود؟

مصی: eeeee یکی هم شنیدم دستش شکسته............

یحتمل امروز تلفات زیاد بوده ....

خب ولش کن !بیا بریم بقیه دستبند رو ببافیم!

مصی بیا سر اینو بگیر بقیشو برات ببافم. شرمنده از دیشب تا حالا دارم تمام سعی خودمو میکنم ولی تموم نمیشه

مصی :نه بابا این حرفا چیه

میخوای بهت یاد بدم ؟ بقیشو خودت ببافی؟

نه خودت بباف

چه شور و شوقی برای یادگیری داری

در حال بافتن دستبند بودم که دیدیم صدای تشویق جمعیت بلند شد

به گمونم این ست رو هم بردیم

صبا: تبریک میگم بردیم:دی

باشه میدونم ولی  هنوز یه ست دیگه هم مونده

صبا:نه بابا بازی تموم شد .............بردیم

برو عمو مگه میشه

مصی :ست اول رو که باختیم

من:ست دوم هم ما تازه اومدیم.......بردیم! این ست هم خیلی باشه ،ست 3 بود نهایتا!

صبا:شما هنوز تو ست اولید؟ دست مریزاد بابا

خب بابا مبارکه حالا انگار چی شده.....

میگم مصی خیلی امروز خوب بود فقط ای کاش این همه راه اومدم اقای محمد کاظم رو هم میدیدم

مصی:اره حیف شد اگر بازی با پاکستان رو میومدی میدیدیش

ای کاش الان اقای محمد کاظم.................

اونااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااهانش

اون محمد کاظمه

صبا اون محمد کاظمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

دیگه نفهمیدم چجوری خودمو به اقای محمد کاظم رسوندم

سلاآآآآآآآآآآآآآآآم اقای محمد کاظم

آقای محمد کاظم: سلام

خوب هستین ؟

آقای محمد کاظم :ممنون

سانــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــسور

صبا: ببخشید آقای محمد کاظم اقای معروف کجان؟

من:  صبا..........(با ناراحتی در دل گفتن:آخه اینم سوال بود؟چه اهمیتی داره الان اقای معروف کجاست؟مهم اینه که الان اقای محمد کاظم  اینجاست!)

آقای محمد کاظم: معروف الان شهرستانه رفته برای اردو!

صبا : مرسی ممنون

خواهش میکنم

خب مرسی ممنون خوشحال شدیم دیدمتون

یحتمل آقای محمدکاظم جواب دادن ولی دیگه یادم نمیاد اون لحظه متوجه چیزی نبودم فقط میخواستم برم یه جایی که این اتفاق رو برای خودم هضم کنم!


این داستان ادامه دارد...............






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 5 آبان 1390 12:37 ق.ظ

بهترین شب در قلب آزادی!

دوشنبه 25 مهر 1390 02:09 ق.ظ

نویسنده : AlFa

سلام دوستان........به قول آندرانیک: من امشب اومدم خیلی هم خوش اومدم


مرد جوان : کجا میرید؟....... کسیو راه نمیدن خیلی شلوغه، ما خودمونم کلی وایسادیم نمیشه رفت تو..........و همچنان این حرف رو به همه میزد...........


من : ای بابا چقدر انرژی منفی میده مثل این که هنوز نفهمیده خواستن توانستن است ما میریم تو و ثابت میکنیم که میشه! (با لبخندی بر رو ی لب از روی اعتماد به نفس مثل این : ؟ نه بابا این خیلی بی ادبه!من بهترم)

پدر محترم: کجا میرید؟

میریم بازیو ببینیم!

پدر محترم:خیلی دور نشید همدیگرو گم میکنیم من نمیتونم ماشینو تنها بذارم!

من رو به صبا: همچین میگه انگار بنزه!

باشه بابا نگران نباش!

پدر محترم:هر نیم ساعت یه بار زنگ بزنید

با این که میدونستم این کار رو نمیکنم گفتم" باشه باشه........ما رفتیم!"

صبا: اوووووووووه چقدر ماشین....گم نشیم؟

- نه بابا .....چه خبره مگه.....گم نمیشیم!

- این همه آدم اینجا چی کار میکنه؟

صبا: اومدن بازیو ببینن!

- چه بیکار! خب از خونه مگه نمیشد؟

صبا: مگه ما نمیتونستیم از خونه ببینیم؟

- مگه ما اومدیم بازیو ببینیم؟

صبا: خجالت بکش!

- خب چیه اومدم دوستمو ببینم!

اوه اوه فکر کنم از این دره باید رد شیم!

صبا: کسیو راه نمیدن!

- میبینم......ولی ما میریم!

 - الو سلام کجایی؟ چی؟........من دم درم...... رامون نمیدن........باشه!.... باشه!... منتظرم!

صبا: مصی داره میاد؟

- آره گفت داره میاد .............جل الخالق چقدر شبیه رامین خانیه!!!!!!!

صبا : کی؟

همین پسره که تکیه داده به ماشین.... یه کولی پشتی دستشه..... داره با موبایلش ور میره!

حالا کی هست؟

مسخره !بازیکن تیم ملیه! البته شاید.......... این که خیلی قدش کوتاهه، فکر نکنم خودش باشه.

صبا: برو ازش بپرس

عمرا.....

صبا: بذار برگرده شاید خودش باشه!

من فقط عکسشو دیدم! حتی تو تلویزون  بازیش رو هم ندیدم..... نمیتونم تشخیص بدم!

صبا: اوه اوه داره میره.... اوه اوه برگشت...... نیگاش کن... ببین خودشه؟

هر دو در یک لحظه به هم خیره شدیم (من و آقای خانی!)

نمیدونم حالا که صاف ایستاده  قدش خوبه! ولی اونقدام از من بلندتر نیستا..... یحتمل این نیست! اگر رامینه خانیه چرا بیرون پشت در های بسته مونده ؟؟؟

طفلک چقدرم ناراحته....

صبا: حتما داره زنگ میزنه بیان دنبالش

آخه بدبختی موبالم خوب خط نمیده

اوه مصی داره زنگ میزنه

ما دم دریم .............پله؟ نه بابا اینجا پله نداره!

ما تو خیابونیم پشت در اصلی........ باشه! باشه!

میگم صبا حالا ایران با چه تیمی بازی داره این همه جمعیت اومده؟

صبا: بابا بلند نگو! میگیرن میزننت اینقدر عرق ملی داریاااااااااااااا!!!

بقیش رو  در ادامه مطلب بخونید.....
ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 25 مهر 1390 02:34 ق.ظ

مطلب رمز دار : .........!!!

دوشنبه 21 شهریور 1390 10:46 ب.ظ

نویسنده : AlFa
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 26 شهریور 1390 01:03 ق.ظ

وداع........!

سه شنبه 8 شهریور 1390 02:22 ب.ظ

نویسنده : AlFa

وقتی یه خودکار بد دستم میدن ،حالم از نوشتن بهم میخوره بازم فکر کنم کار خواهرمه که امروز من اینطوری بی خودکار موندم.

بعد از مدت ها میخوام یه آپ بکنم هرچند دوباره نامربوط به عنوان وبلاگ! ولی حال و هوای امروز رو توصیف میکنه!

صدای ثانیه ها مثل پتکی است رو سر من. چقدر مونده؟

یعنی تموم شد؟

30 روز شد؟ 29روز؟

لعنتی بزن ثانیه های آخر و این لحظه های نفس گیر رو تمومش کن! اگر قراره تموم شه بذار تموم شه!

چقدر زود گذشت کاش اینقدر غر نمیزدم خیلی سخت گذشت چه وقت هایی که از تشنگی دیگه جلومو نمیدیدم ! ولی حیف هرچی فکر میکنم میبینم راضی به رفتنش نیستم.

ای خدااااااااااااااا.....................

امروز بی شباهت به روزی که مکه بودم نیست!

نمیدونم رفتین یا نه اگر نرفتین ایشالا برید حتما ! ولی نه ،اصلا نرید. چه فایده داره؟ برید که تا آخر عمر حسرت سفری که رفتین رو بخورید؟ اصلا اگر اینطوریه نمیخواد برید!

 هیچ وقت روز آخر رو فراموش نمیکنم. بهمون گفتن برید با کعبه وداع کنید آخه یکی نیست بگه لا مذهبا یه هفته کافی بود لعنتیا؟

ناهار خورده نخورده راه افتادیم  رفتیم به سمت خونه خدا .نماز خوندیم !یعنی خوندن !من لج کرده بودم! خوابیدم. همه رفتن خدافظی کردن ولی من ماتم برده بود آخرشم خدافظی نکردم !

همه به پشت برمیگشتن که نکنه لحظه ایی رو از دست بدن ولی من پشتمو کردمو بدون کلامی رفتم به سمت هتل! دیگه تموم شد !

همه چی تموم شد من موندم و  یاد اونجا که هر دفعه مثال داغی میمونه که تازه میشه!

امروز تو این لحظه های آخر یاد او سفر رویایی افتادم............................................!

خدایاااااااااااااااااااااا ما رو ببخش و بیامرز...........................آمین!

شاید این پست آخر این وبلاگ باشه شایدم نباشه! زیاد دوست ندارم ناراحتتون کنم! البته اگر ناراحت میشید! حداقل تا مدتی که نخواهم نوشت! یعنی پست نخواهم گذاشت!

دوستان من به حق همین لحظه های آخر آلفا رو ببخشین! هنگام دعاهاتون یادش باشین آلفا نیاز به دعای شما داره.

پ .ن :عیدتون پیشاپیش مبارک!

                                                     التماس دعا!

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



تعداد کل صفحات : 6 1 2 3 4 5 6